مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
تمام آسمان سرخ و دلش خون است انگاری تو گویی نُه فلک هم هست، در سوگ و عزاداری همه مردان به خاک و خون، شَه عالم شده عُریان یقینا گِردشان جمع مَلَک، در این عزا گریان بمیرم خصم بیشَرمت، اگر دست ِتو را بسته چو جبرائیل بر طفلان، کشیدی شهپر ِخسته اَلا ای حُوریه، اِنسیه، مَرضیه، اَلا طوبیٰ فغان داری اَلا مادر به دشت ماریه تنها ز شَه، هنگامهٔ گودال رفتن، شَرم داری تو قَتیلت کم نبوده، از چه رو آزرم داری تو؟! به پیشَت از شهیدان، یک گلستان لالهٔ بیسر ولی دنبال تو، یک بوستان، از غنچهٔ ٔپَرپَر یتیمان را پناه از تازیانه، یا کُتک باشی؟ و یا سیل زنان را، پاسبانْ تنها و تک باشی؟ در آتش خیمه میسوزد، به جسم ِو جان طفلان داغ ز دژخیمان به جسم، هریکیشان زخمی از شلاق بگو بر تو چه رفت ای، مظهر حِلم و صبوریت ندیده کس زنی چون تو، پر از ایثار و حُرٓیت زمان رفتن با کاروان و، خیل ِهمراهان عنانگیرت ابالفضل آن یَل و فرمانده ٔمیدان ولی جانها فدایت، دُخت حیدر، عصر عاشورا به زنجیر ستم بستـند، دست دخترِ زهرا تمام داغها در نطـق قـرایت، بهم میزد بساط آن لعینی که، چنین ظلمی از او سر زد |